تبليغاتX
.·´¯`·«کنکوری وب نویس»·´¯`·.

.·´¯`·«کنکوری وب نویس»·´¯`·.

!..هر چی دوست داشته باشم توش می نویسم

 

دريغ از يك تبريك تولد وبلاگي !!

پ.ن۱ : ۷م بود . ديگه دير شده !

پ.ن۲ : حس اين وب نيست فعلا . اون ور در خدمتيم .

+بغض فرو ریخته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت15:56توسط .·´¯`·«متین»·´¯`·. | |

 

موسیقی درون گوشم به اوج می رسد.

در حال عبور از میان جمعیت هستم. سرم را بالا گرفته ام.

ابرها خودشان را جمع کرده اند تا کَمکی آفتاب از بینشان عبور کند.

انگار دامن آفتاب را باد بلند کرده باشد،

اشعه هایش در مرکز آسمان پخش شده و وانیلی اش کرده.

آدم می تواند ساعتها تماشایش کند.

بی اختیار لبخند می زنم.

باد هم که از روبرو بیاید و مو هایت را از صورتت کنار بزند دیگر همه چیز تکمیل می شود.

حتی اگر روسری سرت باشد و این صحنه ی هیجان انگیز به نحو مطلوب به انجام نرسد.

 همه ی اینها که در چند ثانیه اتفاق بیفتد،

بی اختیار احساس ستاره فیلم بودن به آدم دست می دهد، نمی دهد؟!

اینکه سرت را بالا بگیری و در چنین وضعیتی بی توجه به بقیه ی آدمها از عرض خیابان عبور کنی.

بی اختیار احساس قدرت می کنی.

اما خب همین هم برای من زیاد طول نکشید.

لااقل تا قبل از اینکه بادی که به صورتم می خورد بوی پشکل کنار خیابان را هم با خودش بیاورد.

حتی دیگر نمی توانم عین آدم از چیزی لذت ببرم، وقتی هم که توی ذوقم می‌خورد ،

ضربه اش ده برابر سخت تر از قبل است ..

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن۱: از درد، به خود مى پيچد ؛ الهه درد من .

گويى مرگ را آبستن است ..

 

پ.ن۲: حوا نیز می‌توانست نبیند       

اما دید!

می‌توانست هیچ نپرسد

اما پرسید!

می‌توانست عبور کند از درخت سیب

اما...

من دختر خلف اویم*

*قدسی قاضی‌نور

 

پ.ن۳: همچنان وبلاگمان بی نام می باشد !

 

+بغض فرو ریخته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت14:32توسط .·´¯`·«متین»·´¯`·. | |

 

نمی گویم دوستم داشته باش

دوست داشتن

کاری جواد و قدیمی ست

نمی گویم عاشقم باش

عاشقی فحشی رکیک است

برای من

کافی ست

مهربانتر باشی

آنوقت عاشقت می مانم

و جور قدیمی و جوادی

دوستت خواهم داشت.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن۱: سكوت هميشه هم به مثابه فضاي ژرف فرزانگي نيست؛

گاهي به مثابه سنگيني حجمي استخوان خرد كن است !

 

پ.ن۲: بشنو اندوه مرا

بوی خاکستر نمناک من بلند شده است !!

می شنوی ؟!

 

پ.ن۳ : امروز مورخ ۱۸ تير .. در اين شهر چه خبر است ؟!

 

پ.ن۴ : عنوان وبلاگ عوض خواهد شد ! به بهترين پيشنهاد جايزه تعلق مي‌گيرد .. !!!

 

 

 

+بغض فرو ریخته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت15:24توسط .·´¯`·«متین»·´¯`·. | |

 

نگرانت که می شوم اول کمی احساسم را کنترل می کنم.

حرف می زنم، می خندم، درس می خوانم، کار روزمره انجام می دهم ..

و هر از چندی به تغییرات موبایلم نگاه می کنم .

کمی که می گذرد پایم راروی زمین آرام می زنم،

از همین حرکات عصبی ..

می روم، می آیم، لبخندم خشک می شود، چشمهایم تر می شود،

درس می خوانم، کتاب را می بندم، موبایل را نگاه می کنم، کتاب را باز می کنم..

صبر می کنم .

باز هم که خبری نمی شود شروع می کنم به لرزیدن، شروع می کنم به غمگین شدن .

دلم می شکند ..

به تو مشکوک می شوم، از شک هایم خجالت می کشم دوباره به خودم حق می دهم .

دوباره از خودم متنفر می شوم، اشک می ریزم، دستم را مشت می کنم، فشارش می دهم !

موبایل را بر عکس می کنم . هر 5دقیقه یک بارنگاهش می کنم، فحش می دهمش .

به ملت زنگ می زنم می گویم به خودم شاید آنتن نمی دهد که ..

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن۱: كنكور تموم شد .. نمي تونم بگم بد بود .. همه چي به اون بالايي بستگي داره !

 

پ.ن۲: And when my love for life is running dry , you come and pour yourself on me.

 

پ.ن۳: چند تا نداي ديگه بايد كشته بشن تا شماها دست از دروغگوييتون بردارين ؟!

 

پ.ن۴: حذف شد !

 

+بغض فرو ریخته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت9:11توسط .·´¯`·«متین»·´¯`·. | |

 

آهنگ The Future این مردک کوهن همیشه دیوانه‌ام می‌کند.

وحشی می‌شوم وقتی گوش‌اش می‌دهم...

فرقی ندارد تنها باشم یا توی خیابان؛

شروع که می‌شود (چه شروع وحشی‌ای هم دارد، لعنتی!)،

حتی خودم حس می‌کنم وحشی‌گری جمع‌شده توی‌م و دارد از چشم‌هایم می‌زند بیرون...

 

هر وقتی، در هر حالی که بودم این آهنگ سرحالم می‌آورد.

شروع که می‌شد وحشی‌گری از چشم‌هایم می‌زد بیرون .

و می‌رسید به باقی جاهایم. یادم می‌رفت چه مرگ‌ام بوده و پر شور و حرارت می‌شدم...

 

نیم‌ساعت است که کوهن دارد عربده می‌زند...

نمی‌دانم چرا اثر ندارد...

نه که اصلا؛

ولی نه آنقدر که وحشی‌گری را توی چشم‌هام حس کنم،

یا همراه کوهن کلمات آهنگ را لب بزنم ،

و وقتی کُر می‌خواند ساکت شوم،

و تنها کلمات اصلی را لب بزنم انگار من هم خواننده‌ی اصلی‌ باشم، همراه لئونارد!

(گفته‌بودم عاشق این مردک شده‌ام؟...

شاید هم یک روز رفتم پیدایش کردم ببینم،

مثل صدایش وقت خواندن این آهنگ وحشی هست یا نه...)

اثر ندارد .. نه آنقدر که همراهش بخوانم :

 Give me absolute control
over every living soul

And lie beside me, baby,
that's an order!

و با تحکم اشاره کنم به baby خیالی! و چشم‌هایم وحشی و وحشی‌تر شوند ..

 

نه آنقدر که وقتی با هم عربده می‌زنیم there's no one left to torture ،

عین خُل‌ها با دست‌هایی که چنگال شده ،

برای پیچیدن دور گردن کسی راه بیفتم توی اتاق خالی تا کسی را پیدا کنم برای torture!

 

و نه آنقدر که وقتی با نفرت می‌خواند:

Take the only tree that's left
and stuff it up the hole
in your culture

دست مشت‌شده‌ام را بکوبم روی میز جلوی‌ام و ادای stuff up کردن سوراخ culture را درآورم!

 

و نه حتی آنقدر که وقتی از زنی می‌گوید که سر و ته hang شده همراه کُرش وهم‌انگیز بخوانم: هووووووو...!

 

چرا وقتی نیستی هیچ‌کس را ندارم برایش درددل کنم؟

هیچ‌کی را که بفهمد خبرم، دارم درددل می‌کنم... دل‌داری‌ام بدهید لعنتی‌ها!

نصیحت‌ام کنید، کنایه بزنید، زخم بزنید؛

خنجر را بردارید و فرو کنید توی زخم قدیمی و هی بکشید بیرون و دوباره فرو کنید...

هیچی هم نمی‌گویم... اصلا قول می‌دهم خودم هم کمک‌تان کنم...

ولی الآن...

الآن به خدا درددل می‌کنم که بغل‌ام کنید، دل‌داری‌ام بدهید... الآن نصیحت لازم ندارم...

 

مامان! دیگر بغل‌ام نمی‌کنی .. چند وقت است ..؟ انقدر دختر بدی‌ام؟

 

چرا این آهنگ لعنتی اثر نمی‌کند؟

When they said: Repent! Repent!
I wonder what they meant…

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن۱: هر نوع اتهام جنون را تکذیب می‌کنم!

 

پ.ن۲: يك عصر دلگير جمعه ،

توي يك پارك خلوت،

زمين خيس باران خورده، قار قار كلاغها، من تنها روي يك نيمكت،

و دلي كه دارد مي تركد ...

اين حسي ست كه الان دارم و فضايي ست كه خودم را در آن حس مي كنم ..

و شديداً درگير آينده اي نامعلوم . با كلي علامت سؤال و كلي چه كنم؟

چه كنم ؟ ..

 

پ.ن۳: هر چي دعا كردي كه اين مردك همه كاره‌ي مملكت نشه ، نشد كه نشد !

لااقل واسه من دعا كن !

 

پ.ن۴: يه وبلاگ نوپا دارم .. سر بزن . ( كليك كن !‌ )

 

 

+بغض فرو ریخته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت17:20توسط .·´¯`·«متین»·´¯`·. | |

 

در غلظت تاریکی شب

یک کبریت روشن می کنم

برای دیدن لبانت

و بعد تاریکی غلیظ برای در آغوش گرفتنت

و به خاطر سپردن سیاهی چشمانت ..

می شود یعنی !

عطش من با

انحنای لبت را تداعی کرد

می شود یعنی ؟؟

بدون هیچ پنهانی !

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن۱: سفر كويرت را با کوچک‌ترین جزئیات برایم تعریف می‌کنی ..

برق چشم‌هات .. شور و شوق صدایت ..

این پسر همان است که تمام عمر دنبالش بوده‌ام !

حتی اگرنجوم عشق اولش باشد و ستاره ها بیشتر از من هیجان‌زده‌اش کنند !

چشم‌هایش را ببین! خود خودش است!

 

پ.ن۲: نمي گويم از اين فاصله اي كه بين تو و من است ..

و اينكه نمي توانم در يك شب پاييزي از سرما به تو بچسبم ..

و در بوي خوش عطرت گم شوم ناراضيم.

نمي گويم ..

 

پ.ن۳ : با دل سوخته هم راي بايد داد .. ( كليك كن ! )

 

+بغض فرو ریخته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت15:4توسط .·´¯`·«متین»·´¯`·. | |

 

یادته نيلوفر ؟

آمده بودی اینجا و می خواستی موزیک انتخاب کنی؟

چند ثانیه اولشان را گوش می دادی و اگر باب میلت نبود همه را تند تند رد می کردی.

من توی دلم حرص می خوردم و هی دستم بی اختیار طرف ماوس کشیده می شد!

فکر می کردم نباید در حقشان چنین کاری کرد.

باید بهشان فرصت خودنمایی داد.

خودم همیشه همین کار را می کردم.

می نشستم به انتظار غافلگیر شدن ؛

شنیدن قرمزی ناله های ناگهانی ویولن،

دیوانگی های گیتار ..

و شیطنت های پیانو ..

کار درست را تو می کنی، من خوش خیال بودم.

 آدم ها و آهنگ ها از خیلی جهات شبیه هم اند.

اگر از همان اول دلنشین نبودند،

اگر از همان اول کنجکاوت نکردند یا چیزی را در دلت قلقلک ندادند ،

نباید سرشان وقتی تلف کرد .

چقدر راه دارم تا بزرگ شدن ..

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن۱: اون همه جمعيت .. ولي چه غربتي داره حرمت يا امام رضا !

 

پ.ن۲: يه فول آلبوم از ابي تو CD  هاي قديميم پيدا كردم .. چقدر مزه داد تو راه مشهد .. !

 

پ.ن۳: دل من

یک کوآلای تنهاست

که اگر درختی برای بغل کردن نداشته باشد،

می میرد.

 

پ.ن۴: کتابي را گرفته‌ای ، هی ورق می‌زنی ..

زیر لبی صداهایی در می‌آوری که بیشتر شبیه ماشین‌بازی کردن پسربچه‌هاست.

نگاهت می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم راستی قبل از پیدا شدن این دیوانه من چطور زندگی می‌کردم؟

 

 

+بغض فرو ریخته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت14:42توسط .·´¯`·«متین»·´¯`·. | |